مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
294
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خلقى بر در جمع آمدهاند ، از من گشودن در مسئلت كردند . من نگشودهام . آتش آوردهاند كه درها بسوزانند و بقصر آمده ، ترا بكشند . اكنون ترا فرمان چيست ؟ ملك با خود گفت : بورطهء بزرگ افتادم . آنگاه از پى زن خود فرستاد . زن حاضر آمد . ملك گفت : هرچه شماس با من گفته بود ، همه را صحيح يافتم . اينك خاص و عام به قصد كشتن من آمدهاند . ترا راى چيست ؟ زن گفت : بر تو باكى نيست و از كار ايشان هراس مكن . ملك پرسيد : در اين كار ، حيلت چيست ؟ زن جواب داد : رأى من اينست كه دستارچهاى بر سر بسته ، چنان بنمائى كه من بيمار هستم . آنگاه شماس را حاضر آور و بگو كه من امروز قصد بيرون آمدن داشتم . رنجورى ، مرا منع كرد . تو مردم را خبر ده كه فردا بسوى ايشان آمده ، حاجت ايشان برآورم و در حال ايشان نظر كنم . چون اين سخن با شماس بگوئى ، ايشان را خشم فرونشيند . و لكن چون فردا شود ، ده تن از غلامان شجاع نزد خود بخوان . به شرط آنكه از ايشان ايمن باشى كه ايشان فرمانبردار و رازپوش هستند . آنگاه غلامان را بفرما كه در بالاى سر تو بايستند و كسى را نگذارند كه بر تو داخل شود ، مگر اينكه يكانيكان داخل شوند . وقتى كه يكى از ايشان داخل شود ، تو با غلامان بگو كه او را گرفته ، در آن غرفهء ديگر بكشند و با ديگرى نيز چنان كنند كه باولين كرده باشند تا اينكه تمامت ايشان را بدينسان بكشند . و لكن